اپیزود سوم: شازده کوچولو (وقتی گندم زارها معنی پیدا میکنند)
カートのアイテムが多すぎます
カートに追加できませんでした。
ウィッシュリストに追加できませんでした。
ほしい物リストの削除に失敗しました。
ポッドキャストのフォローに失敗しました
ポッドキャストのフォロー解除に失敗しました
-
ナレーター:
-
著者:
Got something to say to this podcast? Send a voicemail, and you might hear yourself on the next episode!
چند سالتان بود که برای اولین بار «شازده کوچولو» را خواندید؟ و حالا اگر دوباره ورقش بزنید، چه چیزی در آن پیدا میکنید؟
شاید این کتاب هیچوقت فقط درباره یک پسربچه موطلایی در صحرای آفریقا نبوده؛ بلکه درباره همه ما بزرگسالانی است که روزی نقاشی ماری را کشیدیم که فیلی را خورده بود، اما بقیه در آن فقط یک کلاه دیدند. ما بزرگ شدیم، با اعدادی مثل موجودی حساب و تایید دیگران سرگرم شدیم و فراموش کردیم که ریشههای بائوباب را هرس کنیم.
در این اپیزود از «بند کفش»، با آنتوان دو سنتاگزوپری به وسط کویر میرویم و داستان را اینبار از چشم خلبانی میبینیم که فراموش کرده بود چگونه با دل نگاه کند:
چرا شازده کوچولو نماد بخش فراموششده درون هر بزرگساله؟
سیارههای عجیب؛ ما کجای این سیارهها ایستادهایم؟ (از پادشاه بیرعیت تا تاجر ستارهها)
«اهلی کردن» در دنیای پرشتاب امروز به چه معناست؟
راز روباه: چرا زمانی که برای گُلت گذاشتی، او را تا این حد مهم کرده؟
امشب بعد از شنیدن این اپیزود، به کسی که اهلیاش کردهاید زنگ بزنید؛ بدون هیچ بهانه بزرگی، فقط بگویید: «به یادت بودم».
بند کفشهاتون محکم!