ارسطو در «فن خطابه» به ما آموخت که برای متقاعد کردن مردم، سه رکن لازم است: اتوس (اعتبار)، پاتوس (احساسات) و لوگوس (منطق). اما سوال اینجاست: چرا گاهی اوقات روایتهایی که لوگوس ضعیفی دارند، با تکیه بر اتوس قدرتمند، بر ذهنها حکومت میکنند؟ نیچه قرنها بعد در «فراسوی نیک و بد» به ما هشدار داد که «حقیقت، سپاهی متحرک از استعارههاست»؛ اما ما اغلب فراموش میکنیم که این استعارهها چه کسی آنها را ساخته و به چه منظوری.
افلاطون در تمثیل غار، انسانها را زندانیانی تصور کرد که سایهها را واقعیت میپندارند. اما فوکو در قرن بیستم لایه عمیقتری را آشکار کرد: مسئله فقط سایهها نیستند، بلکه «آپاراتوسهایی» هستند که این سایهها را میسازند. سینما، رسانه، دانشگاه، بیمارستان—همه اینها ابزارهایی هستند که روایتهای مسلط را طبیعی و اجتنابناپذیر جلوه میدهند. وقتی پزشک لباس سفید میپوشد، وقتی سرباز پرچم را برافراشته میکند، وقتی سیاستمدار با کلمات زیبا سخن میگوید، در واقع در حال فعال کردن همان اتوس ارسطویی هستند که نقد را غیرممکن میسازد.
سارتر میگفت: «انسان محکوم به آزادی است»؛ اما این آزادی یعنی چه؟ آیا ما میتوانیم واقعا آزاد باشیم زمانی که آپاراتوسهای متعددی آگاهی ما را تحت الشعاع قرار داده است. پاسخ به این سوال تا مدتها خیر بود تا اینکه هوسرل اپوخه کردن را به ما آموخت. پس از آن ما میتوانیم داوری خود را در مورد روایتها تعلیق کنیم و بپرسیم: آیا این باور من است یا باوری که به من تزریق شده؟
گرامشی از «هژمونی فرهنگی» سخن میگفت؛ لحظهای که روایت مسلط، آنقدر طبیعی میشود که دیگران حتی تصور نمیکنند امکان روایت دیگری وجود دارد. اینجاست که وظیفه ما نه تنها بیدار شدن خودمان، بلکه بیدار کردن دیگران است. چون همانطور که در اپیزود گفتم: تو محکوم به آزادی دیگرانی زیرا اگر امروز دیگران را آزاد نکنی، فردا به آنها اسلحه میدهند تا تو را بکشند.
برای مطالعه بیشتر:
پزشکی رهایی بخش: نگاهی به آنارشیسم در پزشکی
خودفرمانی چیست و سوژه خودفرمان کیست؟
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.