エピソード

  • جن پینه‌دوز
    2026/05/08
    کفاش با پولی که از مشتری گرفت توانست چرم مصرفی برای دوختن دو جفت کفش را تهیه کند. او چرم‌ها را شب برید و آماده نمود و روی میز کارش گذاشت تا فردا صبح کار دوختن آن‌ها آغاز کند. دوباره همان معجزه شب قبل اتفاق افتاد، صبح روز بعد که کفاش به مغازه آمد، کفش‌ها دوخته و آماده بودند درست به همان زیبایی کفش قبلی کفاش آن‌ها را در ویترین مغازه‌اش گذاشت و خیلی زود هردو جفت کفش را فروخت، خریدارها پول زیادی بابت این کفش‌ها به او دادند بطوریکه حالا می‌توانست چرم برای چهار جفت کفش بخرد... پ.ن.: داستان هاینتسل‌منش‌ها (Heinzelmännchen) یکی از محبوب‌ترین افسانه‌های شهر کلن است. در ادامه خلاصه کوتاهی از این روایت را می‌خوانید: افسانه کوتوله‌های کلن در زمان‌های قدیم، مردم کلن بسیار آسوده زندگی می‌کردند؛ زیرا شب‌ها وقتی همه در خواب بودند، کوتوله‌هایی مهربان و سخت‌کوش به نام «هاینتسل‌منش» مخفیانه به خانه‌ها می‌آمدند. آن‌ها تمام کارهای ناتمام—از نانوایی و قصابی گرفته تا پینه‌دوزی و نجاری—را با مهارتی عجیب انجام می‌دادند تا صبح، استادکاران با کارهای آماده روبه‌رو شوند. پایان دوران خوش این وضعیت ادامه داشت تا اینکه همسر کنجکاوِ یک خیاط، تصمیم گرفت هر طور شده این موجودات را ببیند. او یک شب روی پله‌ها نخود پاشید تا کوتوله‌ها لیز بخورند و با صدای افتادنشان بیدار شود. نقشه او عملی شد؛ کوتوله‌ها سر خوردند و زن با چراغ بالای سرشان رفت. کوتوله‌ها که از دیده شدن و بی‌احترامی انسان‌ها خشمگین شده بودند، برای همیشه شهر را ترک کردند. به نظر می‌رسد این اپیزود الهام‌گرفته از این داستان قدمی است. کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ مؤلف و شاعر: علیرضا اکبریان با صدای گروهی از هنرمندان برجسته ایرانSee omnystudio.com/listener for privacy information.
    続きを読む 一部表示
    30 分
  • علیمردان‌خان
    2026/05/01
    علیمردان خان سمبل و نشانه بچه‌های لوس و ننر و عزیزدردانه ایست که به علت ناز و نوازش بیش‌ازحد پدر و مادر، بی‌تربیت و ازخودراضی بار می‌آیند، که انشاء الله شما هرگز از این گروه بچه‌ها نیستید، حالا گوش بدهید به داستان: یکی بود یکی نبود، ماجرا ازآنجا شروع میشه که چندین و چند سال قبل دریکی از شهرهای بزرگ ایران مرد به‌اصطلاح محترم و متموّلی به نام عباسقلی خان که به‌قول‌معروف «ثروتش از پارو بالا نمی‌رفت» برای اینکه دریاچه ثروتش را به اقیانوس تبدیل کند با یکی از پیردخترهای متکبّر، اشرافی و ثروتمند و ازخودراضی به نام شازده قمصورالملوک السلطنه ازدواج می‌کند. سال‌ها از این ازدواج می‌گذرد و آن‌ها صاحب فرزند نمی‌شوند، از دکتر گرفته تا حکیم، خلاصه به هر دری که می‌زنند بچه‌دار نمی‌شوند...
    کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ نویسنده و شاعر: علیرضا اکبریانSee omnystudio.com/listener for privacy information.
    続きを読む 一部表示
    52 分
  • پینوکیو
    2021/02/20
    یکی بود و یکی نبود، روزگاری عروسک ساز پیری زندگی می‌کرد، بنام «ژپتو» که بیشتر از هر چیز آرزو داشت فرزندی داشته باشد، به همین خاطر روزی شروع به ساختن عروسکی کرد تا از او بجای فرزند نگهداری کند. ژپتو، یک تکه چوب مرغوب انتخاب کرد و با دقت به ساختن عروسک پرداخت، او صورت عروسک را به شکل پسری در آورد که همیشه آرزوی داشتن آن را داشت، سپس به کمک قلم و چکش، شروع به ساختن بقیه بدن عروسک کرد، همین‌که ژپتو چکش را به قلم کوبید، صدای خفیفی شنید که گفت: آخ ... نزن ... دردم اومد... کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ مترجم: پرویز رفیعیSee omnystudio.com/listener for privacy information.
    続きを読む 一部表示
    26 分
  • سیندرلا
    2021/02/16
    یکی بود یکی نبود، در زمان قدیم در سرزمینی دوردست دختری زیبا و مهربان به نام سیندرلا زندگی می‌کرد. سیندرلا نه پدر داشت نه مادر، او مادرش را در طفولیت ازدست‌داده بود و پدرش نیز پس‌ازاینکه با نامادری سیندرلا که صاحب دو دختر بزرگ بود ازدواج کرد، پس از مدت کوتاهی درراه دفاع از کشورش در جنگ کشته شد، سیندرلا همراه با زن‌پدر و دو خواهر ناتنی‌اش که خیلی زشت بودند و اسمشون «ژاوت»و «آنستانس» بود در خانه بسیار بزرگی زندگی می‌کردند، اما نامادری و ناخواهری‌های سیندرلا همیشه باو حسادت می‌کردند و چشم دیدن او را نداشتند، نامادری بدجنس در آن خانه بزرگ و مجلل، فقط یک اطاق کوچک که زیر شیروانی قرار داشت به سیندرلا داده بود که در آنجا زندگی کند ...
    کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ برداشتی از اثر معروف والت دیزنی مؤلف و شاعر: علیرضا اکبریان با صدای گروهی از هنرمندان برجسته ایرانSee omnystudio.com/listener for privacy information.
    続きを読む 一部表示
    30 分
  • گالیور در جزیره کوتوله‌ها
    2020/11/07
    دریا زیبا بود. کشتی بزرگ «آنتلوپ» به سمت دریاهای جنوب درحرکت بود. گالیور در عرشه کشتی ایستاده و به اقیانوس خیره شد. یکی از کارکنان کشتی به او نزدیک شد و گفت: «گالیور! طوفان دارد می‌آید. من اگر جای تو بودم، به داخل کشتی می‌رفتم» «من از طوفان نمی‌ترسم، بلکه از وجود آن لذت می‌برم. این سفر برای من تا حالا خیلی خسته‌کننده بوده» اما خیلی زود باد شروع به زوزه کشیدن کرد و کشتی «آنتلوپ» در میان موج‌های بسیار بزرگی قرار گرفت. ناگهان کشتی شکاف برداشت و از وسط دونیم شد... کاری از سازمان انتشار مجموعه داستان‌های ناطق شرکت ۴۸ داستان، سوپراسکوپ مترجم: پرویز رفیعیSee omnystudio.com/listener for privacy information.
    続きを読む 一部表示
    16 分